چند سال پیش، در دوران قرنطینه کرونا، من یک زن جوان ایرانی را منتورینگ کرده بودم. آن زمان او با سوال بزرگی دستوپنجه نرم میکرد: «چطور ممکن است یک انسان، خدا باشد؟» بعد از آن، بیش از سه سال هیچ تماسی با هم نداشتیم… تا اینکه یک روز، بهطور غیرمنتظرهای، از طریق تلگرام پیام داد.
او گفت که در سفری کاری در تفلیس، گرجستان است و مشتریاش ناگهان او را به بازدید از یک کلیسای قدیمی برده است. عکسها و ویدئوهایی فرستاد و نوشت: «یادم آمد تو اولین کسی بودی که درباره عیسی به من گفتی.»
او ادامه داد: «همین که به شهر رسیدیم، مشتری ما را به این کلیسا برد. آرامشی که آنجا حس کردم برایم خیلی مهم بود. دیوارهای سنگی و تپهها همه چیز را شبیه داستانهای کتاب مقدس نشان میداد.»
من با او آیههای متی ۱۶:۱۳–۱۸ را مرور کردم و گفتم:
«مردم میگویند پسر انسان کیست؟ … اما شما چه میگویید که من کیستم؟»
او با شگفتی گوش داد، و من توضیح دادم که کلیسای واقعی یک ساختمان نیست، بلکه قلب کسانی است که ایمان دارند. و خدا امروز از او میپرسد: «من برای تو کیستم؟»
سپس نوشت: «یادت میآید که من هیچوقت نفهمیدم که عیسی خداست؟»
من گفتم: «بله، یادم هست.»
با لحظهای شگفتانگیز، تایپ کرد: «اکنون میدانم که او خداوند است.»
ما ساعتها درباره تجربه او در کلیسا و نور خدا روی تپه صحبت کردیم؛ درباره اینکه چگونه ایمان میتواند چنین روشناییای در زندگی ما داشته باشد. من همچنین به او گفتم که کمک خواهم کرد تا با یک کلیسای محلی ارتباط برقرار کند و ایمانش را ادامه دهد.
حتی پس از سالها، خدا حضور و ربوبیت خود را آشکار کرد. او سختترین بخش را انجام داد، قلب او را لمس کرد و ما را تنها دعوت میکند که در میدان با او باشیم، خدمت کنیم و محبتش را به دیگران برسانیم.